تبليغاتX
روزباران

روزباران

زمانی که تولد یافتم گریستم...هر روز که میگذرد نشانم میدهد که چرا گریستم.

ای که تقدیر تو را دور ز من ساخت سلام!

نامه‌ای دارم از فاصله‌ها، چند شب بود که من خواب تو را می‌دیدم. خواب دیدم که فراری هستی!
می‌گریزی از شهر، پاسبانان همه جا عکس تو را می‌کوبند.
جارچی‌ها همه جا نام تو را می‌خوانند. در همه کوی و گذر قصه‌ی تبعید تو بود!

مردم و تیر و تفنگ، اسب‌هایی چابک..
متهم: قاتل گل‌های سپید، جایزه: یک گل رُز..
و تو می‌دانی من عاشق گل‌های رُزم!

دوست دارم بنویسی به کجا خواهی رفت؟ مردم شهر چرا در پی تو می‌گردند؟

نگرانت شده‌ام، بی‌جوابم مگـذار..


+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت10:1 بعد از ظهرتوسط هم نفس | |

تمام تنم می سوزد از زخم هایی که خورده ام
دردِ یک اتفاق که شاید با اتقا قِ تـو
دردش متفاوت باشد ویرانم می کند
من از دست رفته ام ، شکسته ام
می فهمی ؟
به انتهایِ بودنم رسیده ام ؛
اما اشک نمی ریزم
پنهان شده ام پشتِ لبخنـدی که درد می کند

 

رنج تنهایی....

رنج تلخ است ولی وقتی آن را به تنهایی می کشیم
 تا دوست را به یاری نخوانیم،
برای او کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا می کند
طعم توفیق را می چشاند
و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن
و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن
و چه بدبختی آزاردهنده ای ست "تنها" خوشبخت بودن
در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است
در بهار هر نسیمی که خود را بر چهره ات می زند
 یاد "تنهایی" را در سرت زنده میكند
"تنها" خوشبخت بودن خوشبختی ای رنج آور و نیمه تمام است
" تنها" بودن ، بودنی به نیمه است
و من برای نخستین بار در هستی ام رنج "تنهایی" را احساس کردم...


+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت10:3 بعد از ظهرتوسط هم نفس | |


خیانت دیدم و گفتم ، تلافی می کنم من هم
اگر با دیگری باشم ، سبک تر می شود دردم
خیانت کردم اما تو؛ ز من با طعنه پرسیدی :
چرا با اینکه بیزاری دچار ترسو تردیدی؟
خیانت کردی و چون ابر؛ به شَکَّم گریه باريدم
خیانت کردم وُ اشکی به چشمانت نمی دیدم
تلافی کردم و دردی فزون گردیده بر دردم
درونت از غمم خالیست ؛ خیانت من به خود کردم
گناهت گردنم مانده ؛ چه تاوانی که پس دادم
چه کردم با خیالاتم ؛ نخواهد رفت از یادم

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت11:7 بعد از ظهرتوسط هم نفس | |

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد
نخواست او به من خسته بی گمان برسد
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد
چه میکنی اگر او راکه خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد
رها کند برود از دلت جدا باشد
به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد
رها کنی بروند تا دوتا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد
گلایه ای نکنی ، بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که نه…!!نفرین نمیکنم که مباد
به او که عاشق او بوده ام زیان برسد
خدا کند که فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زمان آن برسد


 

برای کنار هم گذاشتن واژه ها٬

دست قلمم بیش از آنچه فکر کنی خالی است…

و بیش از آنچه فکر کنی احساس می کنم به نوشتن مجبورم !

شاید این هم خاصیت ِ داشتن این صفحه ی مجازی است ؛

میان جاده که می آمدم ، سرم پر از فکر بود

فکرهایی از آن دست که به هر نیمه ای که می رسیدم

احساس می کردم بیش از این رخصت پیش رفتن ندارم

چیزهایی مثل ِِ

آینده

رفتن

ماندن

حالا اما اندیشه ای نیست برای به واژه آوردن
..

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت1:10 بعد از ظهرتوسط هم نفس | |


روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز.

امروزهمان فردای دیروز.

برای فهمیدن من سوادنمیخواهد.

باسکوت هم میشودفهمید.

باسکوت...

میشوددیوارشب راشکافت.

مادرونگرانیهای تکراری.

مادروترس ازجهنم.

مادروپیشکشش بهشت.

پشت حریم شب بوها

زیربوته های توت فرنگی

پروانه ای بالغ میشود.

گوشه ی دنج حیاط شنی

میان اتفاق اقاقیا

سنجاقک نوررافهمید.

چه کسی ثروت راتقسیم کرد؟

چه کسی گفت خداانسانهارابرابرآفرید؟

دروغ گفت

               دروغ                      

                            دروغ.

برای فهمیدن من قاصدک کافیست.

شوق پروازگنجشکک

برای فهمیدن من شالیزاربس است

برای فهمیدن من باران کافیست.

ساده میگویم

ساده میخوابم

ساده عاشق میشوم.

روزی خواهم خندیدبه دغدغه های امروز.

روزی بعدازفردا.

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت9:3 بعد از ظهرتوسط هم نفس | |

سلام به همه ی دوستان گلم

دلم واستون تنگ شده بود اومدم حال و احوالی بپرسم،دوستای گلم حالشون خوبه؟

ممنون که این مدت تنهام نزاشتین و بهم سر میزدید...

بعد از مدتها اومدم با یه دنیا حرف و یه دنیا سکوت

اس ام اس تسلیت leilaaaaa.blogfa.com


در غم از دست دادن عزیزان به سوگ نشستن صبری میخواهد عظیم ....

تسلیت قلب صبورم


کاش آن شب را نمی آمد سحر...خسته و غمگینم....

منظورم از تسلیت ،تسلیت دل نبود ،تسلیت به خودم و خانواده ی عزیزم در سوگ از دست دادن پدر عزیزمون هست...

خدایا آن ده که آن به

+نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت10:13 بعد از ظهرتوسط هم نفس | |

هر قاصدکی یک پیامبر است . ساکت و ساده و سبک بود ، قاصدکی که داشت می رفت . فرشته ای به او رسید و چیزی گفت .
قاصدک بی تاب شد و هزار بار چرخید و چرخید و چرخید .

قاصدک رو به فرشته کرد گفت : اما شانه های من ظریف است . زیر این خبر می شکند من نازکتر از آنم که پیامی این چنین بزرگ را با خود ببرم 
فرشته گفت : درست است آن چه باید تو بر دوش بکشی غیر ممکن است و سنگین ؛ حتی برای کوه اما تو می توانی . زیرا قرار است تو بی قرار باشی . 
فرشته گفت : فراموش نکن نام تو قاصدک است و هر قاصدکی یک پیامبر . 
آن وقت فرشته خبر را به قاصدک داد و رفت و قاصدک ماند و خبری دشوار که بوی ازل و ابد می داد . 
حالا هزاران سال است که قاصد می رود ، می چرخد و می رود ، می رقصد و همه می دانند که او با خود خبری دارد . 
دیروز قاصدکی به حوالی پنجره ات آمده بود . خبری آورده بود و تو یادت رفته بود که هر قاصدک یک پیامبر است . پنجره بسته بود تو نشنیدی و او رد شد . 
اما اگر باز هم قاصدکی را دیدی ، دیگر نگذار که بی خبر بگذارد و برود از او بپرس چه بود آن خبری که روزی فرشته ای به او گفت و او این همه بی قرار شد .

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت10:20 قبل از ظهرتوسط هم نفس | |

شعر و متن عاشقانه sms-jok.ir

نفس می کشم نبودنت را

نیستی

هوای بوی تنت را کرده ام

می دانی

پیرهن جدایی ات بدجور به قامتم گشاد است

تو نیستی

آسمان بی معنیست

حتی آسمان پر ستاره

و باران

مثل قطره های عذاب روی سرم می ریزد

تو نیستی

و من چتر می خواهم ...

هر چیزی که حس عاشقانه و شاعرانه می دهد در چشمانم لباس سیاه پوشیده...

خودم را به هزار راه میزنم

به هزار کوچه

به هزار در

نکند یاد آغوشت بیفتم ...

+نوشته شده در پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت8:0 قبل از ظهرتوسط هم نفس | |

شعر و متن عاشقانه smstak.com

حالا که دیگر دستم به آغوشت نمیرسد

و بوسیدنت موکول شده

به تمامی روزهای نیامده..

 

حالا که هر چه دریا و اقیانوس را

از نقشه جهان پاک کردی

مبادا غرق شوم در رویایت

باید اسمم را

در کتاب گینس ثبت کنم

تا همه بدانند

- یک نفر

با سنگین ترین بار دلتنگی

روی شانه هایش -

تو را دوست میداشت

 

+نوشته شده در جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت11:22 قبل از ظهرتوسط هم نفس | |

332 بهار من تویی


آقای من! غروب، بار سنگین دل‌تنگی مرا هر شب به دوش می‌کشد؛ سنگینی پلک‌هایم و نگاهی که دین را از یاد برده. کورکورانه زیستن را خوب آموختم. توان نوشتن ندارم. واژه‌هایم گرد و غبار گرفته. باور کن که باورت کردم. بی‌تو زندگیم را تمام کردم. حالا نفس کشیدن، منت سرم می‌گذارد. حس می‌کنم هوای اینجا سرد و سنگین است. ببین نقاشی عشق می‌کشم و گم شدن در نگاه تو که آرامش می‌دهی. آری، نبض سکوت حرفی برای گفتن دارد، اما…
نوری در راه است؛ نور امید و روشنایی، نور صفا و صلح و صداقت. او خواهد آمد و به این انتظار، پایان خواهد داد. اویی که مانند عیسی بن مریم(علیها السلام) در گردش است و مانند یوسف بن یعقوب(علیها السلام) ناشناخته است و مانند موسی(علیه السلام) بیمناک و نگران است و مانند محمد در جهاد است. اویی که با آمدنش، جهان را نورانی خواهد کرد و سرانجام به شمشیر ـ که سمبل حدید و قدرت است ـ به عدل و داد قیام خواهد کرد. بیا و راز این غیبت را مانند خضر نبی(علیه السلام) آشکار کن. تا تو با منی، خاموشیِ سخن را نمی‌دانم. از شوق تو در آسمانم. همین که بهانه روز و ماه و سال و ترانه‌هایم تویی، به خود می‌بالم.


 اگر از منتظرانت بودم                                                                 چون دیده نرگس نگرانت بودم

با این همه رو سیاهی  و سنگدلی                                              ای کاش که از همسفرانت بودم

میلاد نور مبارک

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت10:0 قبل از ظهرتوسط هم نفس | |